#عشق_چیز_دیگریست__پارت_199

- (نگاه خسته شو تو چشماش میدوزه و با لخنی تلخ):خیلی بخشیدم رها. همه زندگیمو بخشیدم. دیگه چیزی برا بخشیدن ندارم. (با یه دست کیف و با دسته دیگه رها رو به سمت بیرون میکشه و در رو پشت سرش میبنده و به سمت ماشین میره)

- تو سکوت و آروم رانندگی میکنه.

- دستش رو به سمت دنده میبره و آروم روی دست یزدان میگذاره.

- (با نگاهی خشمگین و سریع دستش رو پس میزنه): نکن. دارم رانندگی میکنم.

- (دوباره اشکش جاری میشه): یزدان یه فرصته دیگه... فقط یه فرصته دیگه بهم بده...

- (با غیض): یکسال و 2 ماه و 18 روز و (با پوزخند): ساعتشم بگم؟. بهت فرصت دادم. دیگه نه اعتمادی برام مونده، نه فرصتی.

- لعنتی پس عشقمون چی میشه؟

- (با زهر خند): عشقی هم برام نمونده.

- (با بغض): اما... اما... (باید میگفت. باید حرف میزد. باید آخرین تلاششم میکرد. باید رو راست میبود. برای لااقل یکبار تو زندگیش با شوهرش. کسی که یک سال پرستیده بودشو تو تمام سختی ها کنارش مونده بود.)... اما من عاشقتم... باور کن

- (با خنده ای عصبی): رها جوک نگو. تنها چیزی که نبودی همینه.

- هستم ... هستم لعنتی... منم دوست دارم. میپرستمت. تو تمام این مدت همه چیزم شدی. اگه شب تو بقل تو نخوابم خوابم نمی بره. میدونی چند وقته حسرته یه عروسک گفتنتو کشیدم؟ میدونه چند وقته یه دستم به سرم نکشیدی؟

- دیر یادت افتاده رها خانوم.

romangram.com | @romangram_com