#عشق_چیز_دیگریست__پارت_198
- (با داد چرا وایسادی منو تماشا میکنی؟ گفتم برو وسایلتو جمع کن. همین الان. شنیدی چی گفتم یا جوره دیگه حالیت کنم؟)
- با هر جون کندنی بود خودش رو به اتاق خواب رسوند و در حالیکه اشکش با خونه روی صورتش قاطی میشد شروع به برداشتنه لباس کرد.
- به سمت پذیرایی میره و از روی میزه بار گوشه سالن شیشه رو با گیلاسی بر میداره و روی میز ناهار خوری میشینه و گیلاسش رو پر و لا جرعه سر میکشه. نمی دونه چقدر گذشته. نمیخوادم بدونه. دیگه همه چی تموم شد. دیگه نمی تونه تحملش کنه. رها باید عوض کنه خودشو. ... بسه دیگهو خسته شدم. هر روز یه بازی....
- (صدای پاشو میشنوه. سرش رو بلند و با صدایی دو رگه و خشمگین): حاضر شدی؟
- (با گریه مقابلش می ایسته): تو... تو الان عصبانیی. یه کم آروم شو با هم حرف میرنیم.
- (با داد): حرفی نمونده حاضر شو.
- لعنتی تو اون کوفتی رو خوردی الان حالیت نیست چیکار میکنی.
- (با پوزخند): قبل اینکه این کوفتی رو بخورم تصمیممو گرفتم پس کتتو بپوش را بیفت(همزمان از روی صتدلی بلند و به سمت در میره)
- (دستش رو با التماس میگیره): جونه من یزدان.
- (دستش رو بیرون میکشه و با غیض): جونه یه قاتل برا من ارزشی نداره پس دهنتو ببند و را بیفت.
- (طعم بی کسی دهنش رو تلخ میکنه. ترس از نبودنه یزدان تو زندگیش. با خودش رو راست میشه. نمیدونه چه حسیه ولی مطمئنه که اگه از دستش بده هیچه. نباشه به کی تکیه کنه؟ رها یه کاری کن. رها... چیکار کنم؟ چی کار میتونم بکنم؟ نگاهه سردشو ببین؟ اون مثه سنگ شده. اون... اون...) (نا خداگاه دوباره دستشو میگیره و با التماس و درد نگاهش رو به یزدان میدوزه.): یزدان غلط کردم. منو ببخش. تو رو خدا یزدان...
romangram.com | @romangram_com