#عشق_چیز_دیگریست__پارت_197

- چرا میترسم اما مطمئنم.

- باشه رها. الان میام دودیقه دیگه هم باید صبر کنی (و از در بیرون میره)

- (دوباره در باز میشه): وای رها خفم کردی انقد رفتی اومدی. ببین میتونی انقدر این دس اون دس کنی که باز این یزدان مثه جن بو داده برسه

- پرده با شدت پس زده میشه و دستی محکم روی صورتش فرود میاد. ضربه اونقدر محکمه که خون از لبش جاری میشه و سوزشی شدید توی صورتش میپیجه. چند ثانیه ای طول میکشه تا چشمش مخاطب رو ببینه. مخاطبی که کسی جز یزدان نیست. هنوز از شوک در نیومده ضربه دوم کم فرو میاد. و دوباره ضربه ای دیگه. خون جلوی چشماشو گرفته. دلش میخواد انقدر بزنتش تا بمیره.

- بهناز دستش رو محکم میگیره و مانع فرود اومدنه ضربه بعدی میشه.

- (با انزجار و تنفر به صورتش نگاه میکنه و با فریاد): تف به روت بیاد عوضی. که داریم جدا میشیم. که نمیخوای یه طفل معصومو بد بخت کنی. خیلی پستی. (و دوباره به سمت رها هجوم میبره که بهناز مانعش میشه)

- دکتر نیکنام خواهش میکنم. یه کم آروم باشین. خواهش میکنم بس کنین.

- (نگاه برانش رو به رها میدوزه و با فریاد): آروم باشم که فردا سر از یه گوره دیگه در بیاره که بچه شو بکشه؟ که چیه پسره. ... خیلی آشغالی. ( با خشونت کت رها رو به تنش و شالش رو روی سرش میندازه ودست رها رو با شدت میگیره و به سمت در خروج میره): خدافظ خانوم.(و در رو میکوبه به هم)

- (در ماشین رو باز و به داخل ماشین حلش میده و در رو با شدت میبنده و خودش هم سوار میشه) (با فریاد): عوضی بهت گفته بودم یه باره دیگه دست از پا خطا کنی بیچارت میکنم. حالا بشین خوب تماشا کن.(و پاشو روی پدال گاز فشار میده. با سرعتی سرسام آور مسیر رو تا خونه طی و ماشین رو پارک در رو باز و دستش رو میگیره و به سمت خونه میکشتش.): عین آدم را بیا عوضی. در رو باز و به داخل خونه خولش میده.

- (تا حالا اینجوری ندیده بودش. حتی وقتی که سرنگ رو تو دستش دیده بود. نمیدونست قراره چی بشه ولی میدونست حادثه تو راهه. شاید تنها راه تو این شرایط این بود که سکوت کنه و حتی اگه کشتشم صداش در نیاد. یزدان دیوونه شده بود. زده بود به سرش.)

- عوضی آدمت میکنم. حالا بشین خوب تماشا کن. به تو محبت و عشق نیومده. با تو باید اینجوری حرف زد. برو برا خودت یه مش لباس بر دار.

- (گیج و گنگ تنها ایستاده بود و با پاهایی لرزان یزدان رو نگاه میکرد.)

romangram.com | @romangram_com