#عشق_چیز_دیگریست__پارت_194


- وای چرا لج میکنی بهناز. از کجا میخواد بفهمه کی کرده. به قران بهش نمی گم بابا. خیالت راحت.

- نمیتونم رها. نمی تونم. یزدان برا من خیلی محترمه. همیشه هم بوده. نمیتونم چنین نا مردی ای در حقش کنم.

- (با عصبانیت): یزدان... یزدان... یزدان... اه. حالم ازش به هم میخوره. روزگارمو سیاه کرده اونوقت صمیمی ترین دوستمم داره طرفشو میگیره. به جهنم. نکن. میرم پیشه یکی دیگه. (و با عصبانیت از روی صندلی بلند میشه)

- بهناز لحظه ای با خودش فکر میکنه رها انقدر یه دنده و لجباز و در عین حال احمقه که هر کاری ممکنه بکنه. اگه بره معلوم نیست پیشه کی بره و چه بلایی سرش بیاد چه بسا جونه خودشم به خطر بیفته. با عجله از روی صندلی بلند و دست رها رو میگیره و دوباره روی صندلی مینشونه.

- باشه رها. برات اینکارو میکنم. برو آماده شو. فقط یه نیم ساعت باید بهم فرصت بدی چون دو تا مریضه دیگه هم دارم. باشه؟

- (با حرص): باشه. فقط زود باش.

- رها رو به سمت اتاق جراحی مطبش راهنمایی و در اتاق رو میبنده.

- (با عجله وارد اتاق خودش میشه و منشی رو صدا میکنه): مریضه اورژانسی دارم. مریضای بیرون اگه اورژانسی نیستن بفرستشون برن و برا پس فردا وقت بده بهشون.

- منشی از اتاق بیرون میره و همزمان شماره بیمارستان رو میگیره

- سلام خانوم. دکتر صبوری هستم. با دکتر یزدان نیکنام میخوام صحبت کنم.

- گوشی چند لحظه.... ایشون از بیمارستان رفتن. حدوده بیست دیقه ای میشه.


romangram.com | @romangram_com