#عشق_چیز_دیگریست__پارت_193
- این هشتمین روزیه که یزدان جز داد و دعوا و نگاه های عصبانی و سرد چیزه دیگه ای برای رها نداشته. نه آغوشه گرمی برای آرامشی در خوابهاش نه دست محبتی بر سر و نه نوای عاشقانه نامیدن نامش. نه از عروسک گفتن خبریه نه از عزیزم نه عشقم و نه هیچ چیزه دیگه. شبهایی سرد هر کدوم گوشه ای از تخت. رها ساعتها توی تخت از این دنده به اون دنده میشه به امیده دستی که در آغوش بگیرتش و بتونه با آرامش بخوابه. اما انگار یزدان دوباره سنگ شده. سنگی سرد و سخت.
- (اگه قراره زندگیم این باشه دیگه بالاتر از این سیاهی که سیاهی ای نیست. همه چی رو تموم میکنم. نمیذارم بیشتر از این زجرم بدی یزدان. کاری میکنم که حالیت بشه. وایسا ببین.)
...
- (تلفن زنگ میخوره و متعاقب اون صدای خشمگینه یزدان: کدوم گوری تو؟ هان؟
- به تو چه.(و گوشی رو قطع میکنه)
- (دوباره صدای زنگ تلفن): یه دفه دیگه تلفنو قطع کنی من دونمو تو.گفتم کدوم گوری مگه نگفتم از اتاق عمل بر میگردم میریم خونه؟ پس کجا رفتی؟ هان؟
- بعدن میفهمی آقا.(گوشی رو قطع و روی صندلی جابجا میشه.)
- (بهناز نگاهی دوباره به صورتش میکنه و با عصبانیت): رها گفتم پاشو برو من این کاره نیستم. مشکل دارین برین دادگاه حلش کنین. از هم جدا شین. چمیدونم هر غلطی که دوس دارین بکنین اما از من نخوا خودمو وسط یه دعوای خونوادگی کنمو پام گیر بیفته. من قسم الکی نخوردم. بهتره پاشی بری چون تا فردام بشینی من کاری برات نمیکنم.
- (با عصبانیت): بهناز بفهم. ما مشکل داریم. میبینی که کار هر روزمون شده جنگ و جدل. دعوا. آخه چرا نمی فهمی. این زبون بسته رو بیارم که یه عمر بی پدر مادر با سرش بخواد بزرگ شه یا زیر دسته زن بابا بیفته یا دائم وسط جنگ و دعواهای ما بمونه؟
- (مثکه نمی فهمی جرم به چی میکن. و مهمتر از اون مثکه شوهرتو هنوز نشناختی. بفهمه روزگاره جفتمونو سیاه میکنه. برو سراغ یکی دیگه منو بی خیال شو.)
romangram.com | @romangram_com