#عشق_چیز_دیگریست__پارت_192


- بشین باید حرف بزنیم.

- (بی هیچ حرفی سرش رو زیر میندازه و روی نزدیک ترین مبل اتاق میشینه و با خودش زمزمه میکنه پس هنوز هیچی تموم نشده. تازه شروع شده. خدایا خودت به خیر بگذرون. هه خدا... نکنه انتظار داری حرفاتو بشنوه یا کمکت کنه؟ روتو برم.)

- (نگاه سردش رو به روی رها می نشونه و محکم): تا حالا هر غلطی کردی ندید میگیرم. خوب گوشاتو وا کن اگه بلایی سر بچه بیاری روزگارتو سیا میکنم. عین آدم سرتو میندازی پایین زندگیتو میکنی. چه دلت بخواد چه نخواد باید بیشتر از جونت مراقبش باشی. یه مو از سرش کم بشه من دونم و تو. دفه آخریه که برا من راهای بچه انداختنو میری. وای به حالت رها.(همزمان روبروی رها می ایسته و با خشم و محکم چونه شو به سمت بالا میگیره و توی چشماش خیره میشه): رها از این نگاه بترس. منو خوب میشناسی. خیلی مراعاتتو کردم ولی دیگه تموم شد. اگه حتی یه نصفه قدمم پاتو کج بذاری خودم میکشمت.

- (دوباره اون خشم بی منطق تو تمام وجودش شعله میکشه و بهش نیرو میده و با عصبانیت دست یزدان رو پس میزنه و با فریاد): ازش متنفرم... متنفر... خودمو میکشم اما نمیذارم این به دنیا بیاد. حالا میبینی.

- (با داد): تو غلط میکنی. بچه رو دنیا میاری بعد هر غلطی خواستی برو بکن. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. دفه بعد جور دیگه ای باهات برخورد میکنم پس حواستو خوب جمع کن. حالام برو صبحانه تو بخور تا حاضر میشم که باید بریم بیمارستان.

- (رها دهن باز میکنه تا دوباره جنگش رو شروع کنه که یزدان با خشم به سمتش بر میگرده و ): فقط دهنتو ببند و کاری که گفتمو بکن. شیرفهم شد؟ نشد جوره دیگه ای حالیت کنم.

- اونقدر صدا و خشم و فریاد کوبنده ست که نا خوداگاه رها رو خفه میکنه. اما تنها صدای رها رو و نه ذهن مسموم شده اش رو که حالا این فریادها و فحش ها جری ترش کرده.

- (داغ این بچه گور به گوری رو به دلت میذارم آقا یزدان. خودت خواستی پس وایسا تماشا کن.)

.

.

.


romangram.com | @romangram_com