#عشق_چیز_دیگریست__پارت_191
- رها که گویی تازه به عمق فاجعه داشت پی میبرد و از ترس اینکه مبادا یزدان بره و اونو تنها بذاره سریع به سمتش میره و دستش رو میگیره که یزدان سریع دستش رو جدا و با لخنی تلخ و گزنده
- چشم نمیخواد ببینتت الان. دنبالم نیا رها. (و دوباره با قدمهای سنگینش دور میشه و از در بیرون میره اما قبل از اینکه در رو ببنده با صدای بلند): بهتره به سرت نزنه تا بر میگردم بلایی سر بچه ام بیاری وگرنه با من طرفی. (و در رو میکوبه)
- (دیوار اعتماد فرو ریخت. عشق پر زد و رفت. دلی شکست. رها حالا ببین. چشاتو وا کن دسته گلت رو خوب تماشا کن. رفت. )
- بی هدف توی خیابون ها میچرخید. ساعت از 10 گذشته بود. برف ریز دوباره شروع به بارش کرده بود. انگار میخواست تمام نا پاکی ها رو بشوره و با خودش ببره. اما مگه میشد. مگه اینهمه زشتی به این سادگی پاک میشد؟ رها چرا؟؟؟؟ آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟ رها پس سهم من کجا بود؟ براش زندگی بازی دو روزه نبود که به این سادگی بخواد بپاشتش. باید یه باره دیگه به هر دو شون این فرصت رو میداد. این آخرین باره رها. فقط همین یه بار.
- در رو باز میکنه. خونه تو سکوته عمیقی فرو رفته. سکوتی سرد. به سمت اتاق خواب میره. رها رو میبینه با اشکایی ماسیده روی گونه که عکسش رو بقل گرفته و خوابیده. ناگهان چیزی تو قلبش فرو میریزه. همون عشق. همون گرما.
- خدایا نمی تونم ... نمی تونم ... این دله دیوونه از من فرمان نمیگیره. با قدمهایی آروم به سمت تخت میره و عکس رو از بین انگشتاش بیرون و لحاف رو روش مرتب میکنه. و لحظه ای خیره محو صورتش میشه. یعنی واقعا زیر اینهمه سادگی و معصومیت میشه چنین فکری کمین کرده باشه؟ خدایا سر عقل بیارش. این عشق احمقانه رو ازش دور کن. دستش بی اراده به سمت صورت رها میره و با ملایمت نوازشش میکنه. این دله... دلی که از هیچ چیز و هیچکس فرمان نمی بره. عشق چیزه دیگری ست. ورای هر فکر و تصوری. ورای هر خشم و جنگی. عشق میبخشه. تو اوجه عصبانیت آرامش می بخشه و پا رو سست میکنه و فکر و مختل.
- ( گویی یزدان رو خواب میدید که موهاشو نوازش میکنه و گرمی دستاش روی صورتش گرما رو مینشونه. انقدر گیجه که مرض بین واقعیت و خواب رو نمی تونه تشخیص بده. پس با صدایی دو رگه از گریه زیاد و پر از خستگی): اومدی؟؟؟؟؟؟؟ فکر کردم تنهام گذاشتی.
- تنها تونست بهش بگه بخواب خسته ای. فردا با هم حرف میزنیم.
- یزدان ساعت ها توی اتاق کار نشسته بود و فکر میکرد. واقعا باسد چیکار کنم؟ چطوری مراقبش باشم؟ میدونم اگه این سه ماه بگذره دیگه بچه در امانه. باید فقط این 20 روز تموم شه. اگه این بیست روز بگذره... خودش میدونه بعد سه ماهگی هیچ کاری نتیجه نمیده و فقط باعث آسیب میشه که قطعا همچین کاری نمیکنه. انقدر ابله نیست که بخواد بچه اش رو ناقص کنه. بهترین راه بودنه در کنارش توی این بیست روز بود. دوباره باید شروع میکرد به کلنجار رفتن باهاش و متقاعد کردنش برای پذیرشه پسر کوچولوشون. رها کمکت میکنم.
- با طلوع آفتاب چشماشو باز و لحظه ای به دور و برش نگاه میکنه. تخت تقریبا دست نخورده ست بجز جایی که خودش خوابیده بوده. تو یه لحظه همه چیز یادش میاد. تمام اتفاقات دیشب. ترس تو وجودش رخنه میکنه و با وحشت از روی تخت خیز بر میداره به سمت بیرونه اتاق.
- (نکنه رفته؟ نکنه تنهام گذاشته؟ اگه نیاد چیکار کنم؟ نکنه به همه گفته باشه؟)
- درها رو دونه دونه باز میکنه تا به اتاق کار میرسه و در نیمه بازش. با احتیاط به داخل اتاق سرک میکشه که یزدان رو میبینه که پشت میز در حالیکه سرش روی میزه به خواب رفته. ناخوداگاه نفسی از سر آسودگی میکشه. لا اقل ترکش نکرده. با قدمهایی آهسته سعی میکنه راه آماده رو بر گرده که صدایی تلخ و سرد بر جا متوقفش میکنه.
romangram.com | @romangram_com