#عشق_چیز_دیگریست__پارت_190


- (انقدر فشار استرس و ترس روش زیاد میشه که ناخوداگاه به سمت زمین پا سست میکنه و آروم روی زمین فرو میریزه ولی یزدان با دستی که رها رو گرفته مانعه این فرو ریختن میشه و به اجبار اونو نیمه نشستن و ایستادن نگه میداره)

- نشنیدم؟ (همزمان روی دارو رو میخونه و هر لحظه خشمش بیشتر میشه و با فریادی کر کننده): بی لیاقت. تو لیاقت هیچی نداری چه برسه به مادر شدن. تو... توی عوضی یکسال زندگی رو به من زهر کردی که بچه بچه که حالا با دستای خودت بکشیش؟

- (فشار دستش رو بیشتر میکنه و با نفرت به رها نگاه میکنه): به نفعته خودت اون دهنتو باز کنی و همه دروغایی که تو روم وایسادی و گفتی رو بگی. این آخرین فرصته. نذار من برات دونه دونه بگم کی کجا رفتی . چه غلطی کردی.

- (با صدایی که از ته چاه در میومد): من این بچه رو نمی خوام.

- (با داد): از کی به این نتیجه رسیدی اونوقت؟ بهتره حتی سعی نکنی یه واو از حرفات دروغ باشه.

- من... من پسر... نمیخوام.

- (با عصبانیت و صدایی که با تلاش زیادی سعی میکرد کنترلش کنه): یکسال تمام هر غلطی کردی هیچی بهت نگفتم. تو فکرت، ذهنت، خواب، بیداری هر خیانتی بهم کردی چشامو بستم و گفتم فرصت میخوای. به عشق کودکی هات احترام گذاشتم. مجبت و عشقمو بهت دادم اونم بدونه هیچ چشم داشتی. بهت اعتماد کردم حتی بیشتر از دو تا چشمام اما تو هر بار اعتمادمو بیشتر شکستی. میدونستی از روزه اول که دهن وا کنی تا ته خط میرم. دروغ و راسته حرفاتو مثه آب خوردن می فهمم اما تو چیکار کردی؟ هر روز بیشتر شد دروغات. تو روم وایسادی و مثه ریگ دروغ گفتی. بدونه رضایته من رفتی اون آزمایشه کوفتی رو دادی. چشمو بستم. گفتم بذا فکر کنه نفهمیدم. اون روز وقتی کریمی گفت با تلفن حرف میزدی گویا داشتی نتیجه آزمایش میپرسیدی تا ته خط رو خوندم که بچه پسره اما گفتم انقدر فهم داری که باهاش کنار میای. ده دفه کارای احمقانه کردی تا اون بچه بی گناهو بندازی. باز چشمو بستم. گفتم تو شوکی. کی رفتی دارو رو گرفتی؟ هان لعنتی؟ صبح نه؟؟؟؟ خیلی احمقی که نفهمیدی من حتی از صدای نفساتم میفهمم که الان خوابت سبکه یا سنگین، خواب بد میبینی یا خوب، چه برسه به اینکه بیدار باشی و کشیکه رفتنه منو بدی. هه. که چیگار کنی!!! بری این کوفتی رو بگیری.(فشار دستش روی دارو بیشتر میشه). (با داد): که بیای اینجا بشینی و بندازیش. خیلی نامردی رها. خیلی. دو دیقه تمام تماشات کردم. اما حتی یه ثانیه هم دستت به خاطر این سست نشد که داری بچه تو میکشی، پاره تنتو. یه بخش از وجودتو. فقط اون ترس لعنتیت از سرنگ سستت کرده بود. خیلی نا مردی.(فشار دستش از درد تو سینش آنچنان زیاد میشه که شیشه دارو ها توی دستش میشکنه و خون تو یه ثانیه تو دستش پر میشه اما انگار اصلا نمی فهمه هیچی)

- رها با وحشت تقریبا داد میزنه دستت یزدان. دستت... خون... داره میاد

- (نگاه سردشو به چشمای رها میدوزه و با لحنی سرد): دستم داره خون میاد؟ کوری رها. کوری دستم نیست که داره خون میاد.(مجکم میک.به به سینه خودش): دلمه که خونه... . میدونی کی خونش کرده؟ تو رها. تو. تو که به من و بچه ت با هم خیانت کردی. تو که هنوزم تو فکرت، ذهنت وجودت یاشاس. تو که پسر منو نمیخوای چون یلدا نمیشه برات.

- (با صدایی لرزان): نه یزدان... نه تو... تو اشتبا

- خفه شو رها. بسه هر چی دروغ گفتی. دیگه حالم از اینهمه دروغ داره به هم میخوره. خفه شو فقط. (دست رها رو ول میکنه و با قدمهای محکم از اتاق بیرون میره)


romangram.com | @romangram_com