#عشق_چیز_دیگریست__پارت_189
- هیچی. همینجوری. شام جی دوس داری برات درس کنم؟
- خودتو خسته نکن. استراحت کن فدات شم. کاری نداری؟
- نه... بوس بوس.
- (رها خیلی ساده ای. خودت خودتو لو میدی. متاسفم رها. اما خودت کاری کردی که بهت بی اعتماد بشم. نمیذارم کار احمقانه ای کنی. پونزده روزه زندگی رو جهنم کردی باید بفهمم چته.)
- (رها تو رو قران تمومش کن. نترس. رها تا نیست تمومش کن. رها زود باش. یه ساعته داری بازی در میاری. ترس نداره که. یه آمپوله. درد داره. به جهنم که درد داره. تحمل کن. رها بجنب. انقد دس دس نکن. رها داره میشه دوماهه. هر چی لفطش بدی بدتره ها. با دستایی لرزون برای هزارمین بار سرپ.شه سرنگ رو در میاره و آماده میشه که آمپول رو تزریق کنه. تقریبا مطمئنه که به احتمال 90 درصد بعد از زدنه آمپول بچه سقط میشه.اما این ترسه از آمپول دوباره دستش رو شل میکنه. پنبه رو روی دستش فشار میده. چشماشو میبنده. رها تا ده بشمر یه نفسه عمیق بکش بعد چشاتو وا کن و تمومش کن.)
- 1.... 2.... 4.... 5.... 7
- ( قدمهایی سنگین و دستی محکم دستش رو میگیره و صدای ضربه محکم در که به دیوار میخوره و بر میگرده.)
- زمان توقف کرده. تیک تاک ساعت زلان به کام گرفته. سکوت در اتاق موج میزنه. سکوتی که حتی صدای نفس های رها هم در اون حبس شده. اما تنها یک صدا تمام این سکوت رو در بر گرفته. صدای نفس هایی سنگین و بلند. انقدر بلند که همچون سوتی در گوش رها مدام میشکنه و باز و باز از نو. یزدان با نفس هایی بلند و عصبی و با تمام قدرت دست رها رو گرفته. انگار میخواد انقدر اونو فشار بده تا تمام دردهاشو بریزه بیرون. تمام محبتش رو، عشقش رو. دیگه نگاهش آروم نیست. محبت و گرماش یخ زده. نگاه سردش رو روی صورت رها زوم میکنه. نگاهی که خون گرفته. با بیشتر شدنه فشار دستش سرنگ از دست رها روی زمین میفته درد با شدت بیشتری تو دستش میپیچه اما ترس مانع از حتی کوچکترین صدایی میشه.
همونطور که دست رها تو دستشه روی زمین خم و سرنگ و دارو ها رو از روی زمین بر میداره و با صدایی سرد و پر تمسخر رو به رها
- ترست ریخته. خوبه خودت برا خودت نزریقم میکنی. میشه بفرمایید چی میخواستین تزریق کنین؟
- (تنها نگاهی ترسان و باز سکوت)
- (با داد): چیه؟ اون بلبل زبونیات کجا رفته خانومه شایگان؟ گوش میدم.
romangram.com | @romangram_com