#عشق_چیز_دیگریست__پارت_188
- ببینم تازه پاشدی؟
- (یه لجظه زبونش برای گفتنه نه میچرخه اما قبل از اینکه دستش رو شه با لبخند): آره...آره... میدونی که روزایی که شبش شیفتم میام دیگه بیهوش میشم. باورت میشه اصلا نفهمیدم صبح کی رفتی؟(آره جونه خودت. عمه من بود به زور چشاشو بسته بود و زیر چشی یزدانو میپایید که ببینه کی از در میره بیرون که خبرش بره اون دارو خونه گور به گوری. خفه شو... بذا ببینم چی داره میگه... اینو که میشناسی از پشت تلفنم میفهمه حواسم به حرفاشه یا نه. دو دیقه خفه شو.)
- ها رها؟
- چی یزدان؟
- ای بابا خوابی هنوز؟ میگم پاشدی یه چیزی خوردی؟
- آها. آره دارم نسکافه میخورم
- چی میخوری رها؟ (با عصبانیت): دکتره به من گفت نسکافه نخورم؟
- (اه سوتی دادم. همش تقصیره توس. انقد حرف زدی که قاطی کردم. اه): آخه یزدان خیلی حوس کرده بودم.(در حالیکه به قهوه غلیظه توی دستش خیره بود): خیلی رقیقه.نگران نباش.
- امان از دست تو عروسکه حرف گوش نکن. میخوای بری؟
- آره آره. آها راستی یه چیزی... عصری ***ی مطب؟
- (بالاخره حرفتو زدی رها خانوم. باز نقشه ات چیه؟): آره فدات شم. کم کم دارم حاضر میشم که برم مطب. چطور؟
romangram.com | @romangram_com