#عشق_چیز_دیگریست__پارت_186
.
- (با وحشت به سمت پله ها میره و در حالیکه رها رو از پشت میگیره): رها حواست کجاس؟ اگه یه ثانیه دیرتر رسیده بودم که اینهمه پله رو با مغز رفته بودی پایین.
وای خاک به سرم. رها مامان خوبی؟ آخه چرا چش بسته را میری؟ (با عصبانیت):مثکه پاک یادت رفته بچه تو شکمته. نه به اینکه تا دیروز پاتم نمی ذاشتی از این پله ها بالا پایین که چیه بچم بچم نه به امروز که با مغز میخوای بیای پایین.
- (با عصبانیت و از اینکه باز یزدان مثه جن جلوش ظاهر شده بود و مانعه افتادنش شده بود): وای مامان حالا که چیزی نشده تو ام.
- (یزدان به نرمی دستش رو میگیره و سمت مبل میبرتش): بیا فدات شم. بیا بشین. ترسیدی حتما (و سرش رو آروم نوازش میکنه)
...
- (با عصبانیت دکمه ایست ترد میل رو میزنه) : رها این چه کاره احمقانه ای که میکنی؟
- وا. دارم ورزش میکنم خوب
- ورزش میکنی یا دوی ماراتون میری؟ نگا چطور به نفس نفس افتادی؟ مثکه باز یادت رفته حامله ای؟
- تو هم همش چپ برو راس بیا بگو حامله ای حامله ای. اه.
- رها چرا نمی فهمی این کار خطرناکه. بچه ای که یه سال به خاطرش قونمو تو شیشه کردی که سقط میشه هیچ یه بلایی هم سر خودت میاد. چرا انقد بی فکر شدی این چند وقت؟ داری لج میکنی؟
romangram.com | @romangram_com