#عشق_چیز_دیگریست__پارت_183

- (با لحنی تلخ): راهه خوبی رو داری میری. به راهت ادامه بده. انقدر ادامه بده تا چشممو رو همه چی ببندم. همه چی رها.

- چه ربطی داره؟ باز میخوای از کاه کوه بسازی. اه.

- (تنها نگاهش رو لحظه ای به چشمان رها میدوزه و دوباره سرش رو به سمت جلو بر میگردونه).

- (ساعتها از زمانیکه به خونه برگشتن میگذره. و این سکوته تلخ که انگار خیاله رفتن نداره. خونه عشقی که روش یه غباره تلخ نشسته. رها زیر لحاف و مثلا خواب و یزدان توی آشپزخونه با دستایی زیره چونه و نگاهی که به دور دستها دوخته شده. رها کاش بهم راستشو میگفتی. چرا این کارو داری باهام میکنی؟ چرا تمام اعتمادمو داری از خودت میگیری؟ پس من کجای زندگیتم؟ هان؟ مگه من شریکت نیستم؟ مگه اون بچه مال منم نیست؟ رها تو چته آخه. چرا نمیذاری خوشبختی رو حس کنیم؟ اوف... از جاش بلند و آروم به سمت اتاق میره. جا نمازش رو باز و با خدای خودش راز و نیاز میکنه. احتیاج به آرامش داره. خدایا خودت کمکم کن. خواهش میکنم ازت. نذار حرمتامون شکسته شه. کمک کن باهاش بد برخورد نکنم. بهم اون اعتماد رو بر گردون. خدایا کاری کن شب بخوابم صبح پاشم همه چیز از یادم رفته باشه. بهم کمک کن تا یه باره دیگه بهش اعتماد کنم.)

- آروم زیر لحاف میخزه و از پشت رها رو در آغوش میگیره و یکباره دیگه همه چیز رو فراموش میکنه.

.

.

.

- (با دستایی لرزان و برای بار سوم شماره ها رو میگیره و به انتظار میشینه...): اه . بازم اشغاله...

- رها چته؟ چرا اعصاب نداری؟ نکنه با یزدان حرفت شده؟(با خنده): میخوای بیام آشتیت بدم؟

- وای عسل باز تو وقت گیر آوردی ها. حوصله ندارم. سر به سرم نذار.

- اوه... حالا تو ام... باشه بابا. اصلا قهر بمون.

romangram.com | @romangram_com