#عشق_چیز_دیگریست__پارت_182
...
- (گونه مادر رو میبوسه و آروم): مامان ممنون. زحمت دادیم. ببخش اگه تندی کردم امروز. راستش انقدر نگران بودم که نفهمیدم چیکار میکنم.
- (لبخندی روی صورت پسرش میپاشه و دستی به موهاش میکشه): میدونم مامان. مهم نیست. فراموشش کن.
- (با لبخندی که بیشتر ادایه لبخند زدنه): خدافظ مامان. رها تو ماشین منتظرم.
- (رها با دلهره ای که سعی میکنه زیر عصبانیتی ظاهری پنهونش کنه صندلی ماشین رو کمی باز و رو به یزدان): حالا مثلا چی میشد شب میموندیم؟
- (با لحنی جدی و نگاهی رو به جلو): کمر بندتو ببند.
- (با عصبانیت): ازت سوال پرسیدم ها.
- ما خودمون خونه داریم. دلیلی نداره شب جایی بمونیم. در ضمن فرار چیزی رو حل نمی کنه رها.
- فراره چی؟ باز شروع نکن. گفتم که رفته بودم یه کم بگردم.
romangram.com | @romangram_com