#عشق_چیز_دیگریست__پارت_181

- (با خنده و لحنی مشکوک): ببینم ببینم اینجا چه خبره؟ نکنه با هم دعوا کردین؟ کی جرات کرده از گل نازکتر به عروسه گلم بگه. بیا بریم ببینم بابا. بیا خودم حسابشو میرسم.(و دست رها رو میگیره و به سمت پله ها میره)

- (با وحشت از اینکه یزدان بدتر کنه و عکس العمل بدی از خودش نشون بده): نه بابا... این چه حرفیه... مگه بچه ایم. گفتم که یه کم خسته بود. اجازه بدین خودم صداش میکنم بابا.

- ببینم تو میخوای از اون پسره گنده که مثه بچه ها قهر کرده دفاع کنی؟ بدو... بدو بریم ببینم. (و همزمان از پله ها بالا و ضربه ای به در و متعاقب اون در اتاق یزدان رو باز میکنه.)

- (یزدان در حالیکه روی مبل اتاقش نشسته رو به جلو خم و با دستاش سرش رو گرفته و نگاهش رو به کف اتاق دوخته با باز شدنه در سرش رو بالا و با نگاهی گنگ رها رو نگاه و در مقابل پدر بلند میشه)

- سلام بابا. ببخشید نفهمیدم کی اومدین.

- معلومه. ببینم برا چی عروسه گلمو تنها ول کرده بودی و اومده بودی بالا؟ هان؟ کی بهت اجازه داده بود عروسمو ناراحت کنی؟ هان؟

- (دوباره نگاه خیرش رو تو چشمای رها میدوزه): بابا مطمئنین من عروستون رو ناراحت کردم؟ منو که میشناسین شما. دلیلی نداره رها خانوم رو بخوام ناراحت کنم. رها تاجه سر منه. من جسارت نمی کنم بهش. فقط فکرم مشغول بود اومدم بالا تا یه کم آروم شم.

- (در حالیکه تنها با همون نگاه اول فهمیده بود که چیزی یزدان رو داره اذیت و حتی از پا میندازه ترجیح داد مسئله رو به خودشون واگذار کنه پس با لبخندی پدرانه رو به یزدان): خوب پس دسته زنت رو بگیر و بیاین پایین که مامانت شامو چیده و منتظره.

- (با لبخندی خسته): چشم بابا.( و همزمان دستش رو پشت رها میگذاره و به سمت بیرون همراهیش میکنه)

- (با نگرانی): رها چرا با غذات بازی میکنی؟ حالت خوبه؟

- (رها در حالیکه از فکر شب چیزی از گلوش پایین نمیره): میل ندارم اصلا. (همزمان از روی صندلی بلند و رو به گیتی): گیتی جون ممنون. ببخشید اصلا میل ندارم.

- (دستش رو میگیره و دوباره روی صندلی مینشونتش و با نگاهی که سعی میکنه آروم باشه تا این ترس رو از رها بگیره): باید غذاتو بخوری. نمی شه چیزی نخوری. بخور. نهایتا بالا میاری.

romangram.com | @romangram_com