#عشق_چیز_دیگریست__پارت_180


- به به سلام رها خانومه گل. خوبی بابا؟

- (با لبخند بوسه ای روی گونه پدر شوهرش میزنه و): سلام بابا. ممنون. خسته نباشید.

- سلامت باشی بابا. ببینم حاله نوه گلم چطوره؟(با لبخند): اذیتت کرد بگو خودم حسابشو برسما.

- (با خنده): حتما بابا... حتما.

- (با خنده و لحن شوخ): ا راستی ببینم این چسب دو قلوت کجاست؟ گفتم باز میام میبینم چسبیده بهت.

- (با لبخندی که باز با یاداوری یزدان استرسی عجیب پشتش نشسته بود): خسته بود رفت یه کم بخوابه مثکه.

- (با تعجب): مثکه؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی نرفتی ببینی خوابه یا بیدار؟ بابا گناه داره یه سر میزدی بهش.(با خنده): شاید بهونش بوده که تو رو بکشه پیشه خودشو ....

- (با خنده): نه بابا... یزدان که میدونین با هیشکی تعارف نداره. خسته بود واقعا.

- رها عزیزم. پاشو یه سر برو بالا یزدانم صدا کن بیاد شام بخوریم.

- (با من من): گیتی جون... میشه... میشه

- (با لبخند): خودم فهمیدم. اما بهتره خودت بری صداش کنی. برو از دلش درار. خیلی نگرانش کردی. نمیدونی چه حالی بود. نذار تو دلش بمونه مامان جان.


romangram.com | @romangram_com