#عشق_چیز_دیگریست__پارت_179

- (با طلبکاری): میخوای چیکار؟

- تا اون روی سگم بالا نیومده اون موبایلو بده من.

...

- که شارژش تموم شده حتما. هان؟ رها تو این تلفن رو خاموش کرده بودی. منه احمق تا تو برسی هزار بار مردمو زنده شدم نفهم. با زبونه خوش میپرسم ازت کجا بودی؟

- یزدان زشته. الان مامانت اینا فکر میکنن چه خبره که ما نمی ریم تو. بس کن دیگه. گفتم رفتم بگردم دیر شد.

- (با داد): د آخه داری دروغ میگی. تو دهن وا نکرده من می فهمم داری راس میگی یا نه.

- (دستش رو با حرص از دست یزدان بیرون میکشه و به دو به سمت در میره و تا یزدان برسه تو رفته.): سلام گیتی جون. من اومدم.

- (با دلهره): آخه رها کجا بودی تا این موقع. دلم هزار را رفت وقتی یزدان زنگ زد که تو رسیدی یا نه. خودشم که میبینیش.

- گیتی جون الکی عصبانی میشه. خبری نیست. رفته بودم یه کم بچرخم.

- (با داد): د داری دروغ میگی. میگم بگو کجا بودی؟

- یزدان جان مادر آروم باش. آخه چرا باید دروغ بگه. دلش سر رفته بوده رفته بیرون یه کم گشته. مامانه من رها زنته. باید مثه چشات بهت اطمینان داشته باشی. دیگه اینزوری حرف نزن در موردش.

- (یزدان نگاهی سرد و سنگین به رها انداخت): فقط دعا کن راس بگی و نرفته باشی اون آزمایشه کوفتی رو بدی وگرنه بد میبینی رها خانوم. (رو به مادرش): میرم یه کم استراحت کنم تا بابا بیاد.(نگاهی دوباره به صورت رها میندازه و از پله ها بالا میره)

romangram.com | @romangram_com