#عشق_چیز_دیگریست__پارت_178


سوار آزانس میشه و تمام مدت داره نقشه میکشه. هه هودتو خسته نکن رها. اگه یزدانه تو چشات نگا کنه تا ته خط رو می فهمه. پس بیخود به فکر دروغ گفتن نباش. چون به ضرره خودت تموم میشه. حالا که یه غلطی کردی لااقل با دروغ بدترش نکن. راست و حسینی برو بهش بگو کجا رفتی. دعوات میکنه ولی لااقل بی اعتماد تر از این نمی شه. رها از من میشنوی بدترش نکن.

- ماشین جلوی در خونه دکتر شایگان ایستاد. پ.ل رو حساب و با ترس دستش رو روی در گذاشت. هنوز زنگ به صدا در نیومده در باز شد. خونه یه خونه ویلایی با باغی پوشیده از برف در جلوی ورودی بود. هنوز به در ساختمون نرسیده بود که یزدان با صورتی گر گرفته از عصبانیت و نگاهی که تمام وجود رها رو لرزوند با قدمهای بلند و سنگین خودش رو مقابل رها رسوند و با صدایی که به زحمت کنترلش میکرد تا به فریاد تبدیل نشه

- کدوم قبرستونی بودی تا الان؟

- (رها در حالیکه وحشت زده دنبال راه فرار بود بهترین راه رو در زودتر دویدن و رفتنه به داخل خونه دید. اینجوری یزدان نمی تونست جلو پدر مادرش حرفی بزنه و اگه یه بهانه ای هم برای شب موندن اونجا جور میکرد خود بخود تا فردا آروم تر میشد و هر چی بود بهتر از الان بود وضعیت)

- (ناگهان دست یزدان با فشار تمام روی دستش قرار گرفت و او رو از حرکت باز داشت): گفتم کجا بودی تا این موقه؟ هان؟ با آژانس میری خونه مامانم؟ خیلی وقته ندیدیشون دلت تنگ شده؟

- دستمو ول کن. رفته بودم بیرون یه کم چرخیدم نفهمیدم کی ساعت شد 8 شد. دیگه تا بیام برسم شد 9.15

- (مگه منه مرگ گرفته به تو نگفتم رسیدی بهم زنگ بزن؟ هان؟)

- خوب برانکه هنوز نرسیدم. (لبخند)

- (با عصبانیت): موبایلت پس چرا خاموش بود؟ هان؟

- وای من چمیدونم خوب باطریش تموم شده حتما.

- (با عصبانیت): موبایلتو بده.


romangram.com | @romangram_com