#عشق_چیز_دیگریست__پارت_177

- (رها خیانت. تو خیلی عوضی ای. ازت بدم میاد. حقته دستت رو شه تا دیگه اسمتم نیاره. خفه شو. فعلا یه فکری کن من جلو این چطوری... وای کاش یه دکتر زن بود. حالا چیکار کنم. اه... هه. تازه یادت افتاده؟ حقته.)

- استرس و خجالت رو از چشماش میخونه .پرده رو میندازه تا رها راحت تر باشه: خوب خانومه شایگان زودتر حاضر بشین. منتظرم.

...





- کار من تموم شد می تونید بلند شین.

- دکتر کی جوابش حاضر میشه؟

- پس فردا حاضره. میتونی بیای بگیری.

- (سرش رو پایین میندازه): دکتر میشه تلفنی بپرسم؟ چون... ممکنه نتونم بیام. مشکلی نیست؟

- نه اصلا. میذارم پیشه منشی جواب رو زنگ بزن بپرس ازش.

- با خوشحالی خداحافظی و از در بیرون میره. آخ جون. فقط دو روز باید صبر کنم.(آروم روی شکمش دست میکشه): تو رایا کوچولوی منی. مگه نه؟ ... هه. رها خانوم ساعتتو نگا کنی بد نیستا.

با وحشت نگاهش رو به ساعت دوخته بود و داشت دنباله بهانه میگشت. ساعت 5 بعد از ظهر از بیمارستان بیرون اومده بود و حالا ساعت 8.5 رو نشون میداد. اصلا فکر نمیکرد انقدر طول بکشه. قطعا اگه میدونست قراره تا این موقع طول بکشه میذاشت برای فرداو یه بهانه ای پیدا میکردو اما دیگه کار از کار گذشته بود.ناخوداگاه با وحشت موبایلش رو از کیفش در آورد و با تردید دستش رو روی دکمه روشنه موبایل گذاشت و بعد دوباره با ترس دستش رو برداشت. نه... بذار خاموش بمونه. اینجوری بهتره. لااقل نیم ساعت فرصت دارم تا یه بهانه سر هم کنم.

romangram.com | @romangram_com