#عشق_چیز_دیگریست__پارت_137
- (یزدان با خنده): خوب تقصیر خودته. من بعد خودت قبل اینکه ماتیک بزنی بیا جیرۀ منو بده تا منم نیام واست دوباره کاری درست کنم و با دست صورتش رو محکم میگیره و نوازش میکنه که باز صدای رها به هوا میره
- یزداااااااااااان داری چیکار میکنی؟ کل آرایشمو پاک کردی.
- گفتم که تقصیر خودته. حالا بدو بیا چاییتو بخور بریم.
- نه من صبح هیچی نمی خورم. عادت به صبحانه ندارم
- یزدان با لحنی جدی: از این حرفا تو این خونه نداریم رها خانوم. چهار روز بخوری عادت میکنی. حالا بدو اومدی.
- رها با تجکم: دیگه قرار نشد آزارم بدی. گفتم که من صبحانه میخورم صبح زود دل درد میگیرم. منو بی خیال شو. خودت برو بخور. من یه شکلات میخورم.
- اینجوری که نمی شه رها. (و به سمت آشپزخونه میره و بقمه ای کره پنیر درست و به اتاق بر میگرده و جلوی رها که حالا پالتوش رو هم پوشیده می ایسته و لقمه رو جلوش میگیره): بدو رها خانوم. اینو بخور تا بریم. ببین کوچولوس. (و نگاه جدیش رو به رها میدوزه)
- (رها که حساب کار دستش اومده بی هیچ حرفی و با اخم هایی در هم دهنش رو باز و لقمه رو یک جا داخل دهانش میگذاره و به سمت در آپارتمان میره): من رفتم خدافظ.
- (یزدان با تعجب): کجا به سلامتی؟
- خوب سر کار دیگه.
- خوب پس برا چی خدافظی میکنی؟ منم دارم میام دیگه.
- خوب با ماشین خودم میرم دیگه. تو هم با ماشین خودت برو دیگه.
romangram.com | @romangram_com