#عشق_چیز_دیگریست__پارت_138


- رها شوخیت گرفته؟ مگه دیوانه ایم؟ جفتمون داریم میریم بیمارستان. خوب با ماشین من میریم دیگه.

- آخه تو بعدش میری مطب پیش بابات. من میام خونه. نمی شه که. الاف میشی.

- چه الافی ای بهتر از اینکه سرکار خانومو خودم برسونم خونه؟ هان عزیزم؟

- لوس... خوب چه کاریه؟ خودم ماشین بر میدارم . مزاحم تو هم نمی شم.

- نه رها خانوم. با هم میریم. خودم بعد از بیمارستان میام تو رو می رسونم بعد میرم مطب. تو خسته ای اون موقع. وقتی من می تونم برسونمت چه کاریه تو این ترافیک بخوای خودت رانندگی کنی؟ بدو. بدو که دیر شد.

- هر جور راحتی. بریم.

- توی بیمارستان یکباره دیگه از در که وارد شدن هر کس بهشون میرسید تبریک میگفت و البته کمی هم متعجب که چطور این زوج تازه ازدواج کرده به جای اینکه توی ماه عسلشون باشن اینجا توی بیمارستانن.

- وای عروس خانوم سلام علیکم. خوبین؟ خوشین؟ خوش میگذره؟ (چشمکی میزنه و با خنده): چه خبرا؟ عروسی خوب بود؟

- عسل خجالت بکش. خیلی پر رویی.

- اوه. حالا تو ام. ببینم از شوخی گذشته رنگ و روت وا شده ها. مثکه خیلی خوش میگذره.

- بدم نمی گذره. حالا اگه اجازه بدی برم سر کارم.


romangram.com | @romangram_com