#عشق_چیز_دیگریست__پارت_136
- خوب لااقل یه مزیت داشته. اونم اینکه دیگه آرومی. (و بی هیچ حرفی کنار رها شروع به شستن دست و روش میکنه.)
- رها سریعتر از یزدان از دستشویی بیرون و به سمت آشپزخونه میره و دکمه آب چای ساز رو میزنه و سر پا طبق عادت همیشگیش و برای اینکه خیلی انتظار رو نفهمه و سرگرم باشه شروع به شمردن اعداد میکنه تا آب به جوش بیاد و چای رو دم کنه. با صدای ناگهانی یزدان از پشت سرش بی اختیار از جا می پره و دستش رو روی سینش میگذاره
- اه ترسیدم یزدان.
- من فدای این ترسیدنت بشم. آخه برا چی ترسیدی؟ مگه جز ما کسی هم تو این خونه هست که بترسی. هوا سرده بدو برو لباس خوابت رو عوض کن. من دم میکنم چایی رو. بدو.
- رها به سمت اتاق میره در حالیکه از بعضی جهات از اینکه ازدواج کرده خوشحال هم هست. یزدان مرد خیلی خوبیه. راه آرامش بخشیدنه بهش رو خوب بلده. خیلی راحت ترس، ناراحتی، یا هر چیزه دیگه ای رو از وجودش میتونه پاک کنه. رها رو درک میکنه. میدونه کی باید حرف بزنه کی سکوت کنه. و رها عاشق قربون صدقه هاش شده. هر بار که یزدان می بوستش یه لذت جدیدی داره براش. و این بوسه یه طعم جدیدی میده. شاید از اول نباید انقدر باهاش تندی میکرد. پلیوری سرمه ای با شلواری جین به پا میکنه و روبروی آینه مشغول برس زدنه به موهاش میشه. همینطور که موهاش رو برس میزنه از آینه چشمش به سجاده یزدان میفته که کنار پاتختی قرار گرفته. باز هم لذت شنیدنه صداش رو و اون آرامش رو از دست داده بود. با حسرت نگاهی دوباره به اونجا میکنه و بعد نگاه بر میگیره و گیره رو به موهاش میزنه و همزمان صدای یزدان رو میشنوه
- رها بدو ساعت هفت و چهل دیقه شد. دیر میشه ها.
- رها بی توجه به یزدان شروع به آرایش صورتش میکنه. این اولین روز کاریش بعد از ازدواجشه. یه هیجان ناشناخته ای تمام وجودش رو گرفته. نا خوداگاه تمام سعیش رو برای هر چه زیبا تر و شاداب تر شدن صورتش میکنه. قافل از اینکه این ازدواج به قول خودش اجباری تو همین دو سه شب آنجنان قیافش رو تغییر و بشاش کرده که هیچ زمانی چنین نبوده. با لبخند به خودش و نتیجه کارش در آینه نگاه میکنه که یزدان رو از آینه پشت سرش میبینه.
- یه چی میخندی خوشگل خانوم؟ می بینم که عروسی ساخته و خوشگل شدین و (و میخنده)
- خیلی پر رویی یزدان. (با لحن به ظاهر ناراحت): مگه زشت بودم آقاهه؟
- ()با خنده: اختیار دارین. کی جرات داره از این جسارت ها به شما بکنه. و روبروی رها قرار میگیره و بوسه ای میزنه.
- (رها در حالیکه سعی میکنه از دست یزدان خودش رو آزاد کنه با حرص رو یه یزدان): ا... یزدان همه ماتیکامو پاک کردی.
romangram.com | @romangram_com