#عشق_چیز_دیگریست__پارت_135

- ساعتها از نیمه شب میگذشت و این دو گویی یکی شده. مهتاب با سخاوت نور عشق پاشید و رفت. ماه پشت بر پنهان شد و تک ستاره عشق با سخاوت خود را هدیه داد و سفر آغاز شد.

- سفر به فرداهایی روشن.

- روشن تر از امروز.

- رها رها بود. رها از همه چیز.

- و پر. پر از امید.

- و یزدان طعم عشق را مزه مزه میکرد. طعمی گس. و شاید شیرین. و شاید ؟؟؟؟؟؟؟؟

- یزدان چشماش رو آروم باز میکنه و به رها نگاه میکنه که توی بقلش مچاله شده. بوسه ای آروم روی پیشونیش میزنه و به یاد دیشب لبخندی عمیق صورتش رو میپوشونه. شبی پر از هیجان و تب و تاب. تجربه ای ورای هرگونه تصوری. شبی که با همه ترس هاش قشنگ ترین و بهترین شب بود. نگاههای ترسان رها دوباره جلوی چشمش میاد. نگاه هایی که تونسته بود انقدر آرومشون کنه که خودش هم باورش نمی شد. حالا رها مال اون بود. با همه وجود. و این زیباترین حس بود. عروسک ظریف و کوچولوش رو در آغوش میگیره و آروم به خودش میفشارتش. رها از حرکت یزدان بیدار میشه و با باز شدن چشماش و نگاه یزدان به یاد شب قبل می افته و نا خوداگاه سرش رو پایین میگیره و آروم بهش صبح به خیر میگه.

- (با لبخند): سلام خوشگل خانومه خودم. احوال شما چطوره؟ خوبی؟(و آروم صورت رها رو بالا میگیره و به چشماش نگاه میکنه): عروسک من چرا سرشو پایین انداخته؟ راستی مبارکه.

- رها در حالیکه دوباره سرخ شده بود با تلاش کمی سرش رو پایین میگیره و تشکر میکنه.

-

- (و برای فرار از ادامه صحبت های یزدان و یاداوری های دوبارش با یه خیز از تخت پایین و به سمت دستشویی میره.)

- یزدان از تخت بلند و به سمت دستشویی میره و در رو باز و رها رو که آروم دست و صورتش رو میشست از پشت بقل میکنه و زیر گوشش با خنده زمزمه میکنه

romangram.com | @romangram_com