#عشق_چیز_دیگریست__پارت_112


- اتفاقا حالت خیلی هم خوب بود. چون وقتی حالت بده نفس واسه این بازی ها نداری. مثه دختر بچه آروم میخوابی و فقط ناله میکنی. وقتی حالت خوبه همه جا رو میخوال رو سرت بذاری. حالا کارم داشتی که گفتی بیام؟

- اوهوم.

- رها انقد گوشه ناخنت رو نکن. در بیار دستتو از دهنت. همه کارات مثه بچه هاس.

- بد اخلاق. خوب صدات کردم که تو ببریم خونه. آخه بالاخره از این زندون آزاد شدم.

- خوب خدا رو شکر. ببینیم حالا بهانه گیری هات تموم میشه؟ صبر کن برم کتم رو بردارم و بیام.

- باشه. چشم.

.

.

.

- دو ماه از اون زمان میگذشت. دو ماهی که برای رها و یزدان پر از کار بود. خریدن خونه ای باب میل رها که البته کم اذیت نکرده بود. خریدن جهاز و سرویس طلا و آینه و شمعدون و پیدا کردن یه موسسه برای برگزاری عروسی و سفارش دوخت لباس عروس و ....

- وای رها تو هنوز خوابی؟ بابا ساعت 9 باید آرایشگاه باشی. رها پاشو زود باش من باید ماشینم ببرم برا گل زدن. خودمم برم سلمونی. پاشو رها.


romangram.com | @romangram_com