#عشق_چیز_دیگریست__پارت_111

- فک کن دوا داری میخوری

- ن...می...خو... رم

- تو غلط میکنی. هرچی کوتا میام بدتر میکنی. دهنتو وا کن. اینم دفه آخریه من میام باهات چونه میزنم. یه بار دیگه از این اداها دراری دیگه پامم تو اتاقت نمیذارم. مثه همه منم میرم دیدنتم نمیام.

- باشه. تو هم نیا. برو میخوام بخوابم.

- یزدان بشقاب رو روی میز میکوبه و در حالیکه از اتاق بیرون میره: باشه. دیگه نمیام. خیلی بچه بازیاتو تحمل کردم.(و در اتاق رو میبنده و از اتاق بیرون میره.)

- از اون روز یزدان به اتاق رها پا نگذاشت و تنها دورادور حالش رو چک میکرد و شبها زمانیکه رها خواب بود میومد و وضعیتش رو از نزدیک میدید. پنج روز دیگه هم گذشت و بالاخره رها مرخص شد. و البته در منزل هنوز باید مدتی استراحت میکرد.

روزی که مرخص میشد باز هم خبری از یزدان نبود. باید خوشحال میبود اما اون یکی رها مدام باهاش در جنگ بود و ازش دلخور.(دیدی نیومد. حالت جا اومد؟ خوب بود 5 روز در و دیوار تماشا کردی؟ خوب شد احدی حالتم نیومد بپرسه. انقد گند اخلاقی کردی که اول مامان بابا تنهات بذارن بعدم یزدان. با عسلم که دعوا کردی حالا چی؟ خوشحالی؟ وای ولم کن. به جهنم. همچین میگه انگار حالا مثلا بودنش چی داره که نبودنش نداشته باشه. ولش کن بابا. بهت قول میدم پام برسه خونه انقد کتاب برا خوندن داریم که اصلا یادشم نیفتی. رها جون من بگو بیاد. میدونم تو هم دلت براش تنگ شده. لج نکن تو رو خدا. بابا اون شوهرته. غریبه که نیست. بگو بیاد. اه باشه. اینبارم به خاطر تو. ولی این آخرین باره.): میشه دکتر نیکنام رو صدا کنید؟ دکتر یزدان.

- بله. چشم.

و لجظاتی بعد یزدان از در وارد میشه و رها تازه میفهمه که واقعا دلتنگ این نگاه و صدا شده. حتی خودش هم تعجب کرده بود. لحظه ای سکوت میکنه تا به خودش مسلط بشه و بعد

- (با سری زیر انداخته): سلام بی معرفت. حالا دیگه حالمم نمیای بپرسی؟ مثلا من زنتم ها.

- من زن لوس بی منطق نمیخوام. رفتارات اگه درست بود می یومدم بهتم سر میزدم.

- خوب... خوب من حالم بد بود.

romangram.com | @romangram_com