#عشق_چیز_دیگریست__پارت_110


- فرانک توی افاق کنار رها نشسته بود و سعی میکرد آرومش کنه. در ظاهر درد جسمی رها رو میدید اما قافل از روج رها بود که هر لحظه در هم مچاله تر میشد. فشار عصبی روش انقدر بالا رفته بود که قفسه سینش به سوزش بدی افتاده بود و درد داشت بیچارش میکرد. ناخوداگاه فریادش به آسمون رفته بود و به هر دری میزد تا شاید این درد لعنتی فقط یه بجظه آرومش بذاره.

- اونطرف تر یاشا داشت با یزدان حرف میزد و رها رو به اون میسپرد. و یزدان تنها سر خم میکرد بدون اینکه حتی یک کلمه از حرفهای یاشا رو بشنوه. تمام مدت داشت تو ذهنش یاشا رو بالا و پایین میکرد. میخواست از این فرصت حداکثر استفاده رو بکنه تا شاید بفهمه چی تو وجود یاشا هست که رها اینجور دلبستشه؟ یعنی چه کار دیگه ای باید انجام میداد تا رها درک کنه اینهمه تفاوت بین خودش و یاشا رو؟ یزدان داشت با خودش کلنجار میرفت که در با شدت باز و پرستار وارد اتاق شد

- آقای دکتر مریضتون حالش بد شده. دکتر شایگان رو میگم. فشارشون بالا رفته و درد گویا زیادتر شده

- یزدان دیگه چیزی نمی شنید. نه حاضر نبود به هیچ قیمتی بلایی سر رها بیاد. البته کم و بیش از حرفای یاشا و اینکه به رها هم خبر رفتنش رو داده بوده میتونست بفهمه این درد از کجا ناشی شده. هه جالب بود اون داشت میرفت بدونه کوچکترین ناراحتی و دردی و یزدان میموند تا باز دردایی که یاشا سر رهاش آورده بود رو تسکین بده. خیلی سعی کرد که محترمانه یاشا رو کنار بزنه و به سمت اتاق رها حرکت کرد. انقدر نگران بود که حتی تجمل دو ثانیه ایش برای رسیدن آستنسور رو هم از دست داده بود. پله ها رو دو تا یکی طی و به سمت اتاق رها رفت. در رو که باز کرد چیزی که روبروش دید تمام وجودش رو متلاشی کرد. قطعا رهایی که از اتاق عمل بیرون اومده بود هم تو همون بی هوشی و حال خراب بهتر از این رهایی بود که داشت جلوی چشمش میدید.

- رها نفس نفس میزد و صورتش به کبودی میزد. نمیتونست راحت نفس بکشه. درجه اکسیژن رو بالا برد و چند نوع آمپول مختلف به سرمه رها اضافه کرد و دوباره تمام دستگاهها رو کنترل کرد. ضربان نا منظم بود. باید بهش یه آرام بخش تزریق میکرد تا دوباره آروم شه و شرایط برگرده به حالت عادی خودش. بعد از حدود چهل دیقه کم کم رها به حالت قبلش بر گشت و یزدان نفسی از سر آسودگی تونست بکشه. روی مبل کنار تخت نشست و فکر کرد حالا یاشا دور از اینجا بود. باید تمام تلاشش رو میکرد. باید یکبار دیگه از نو شروع میکرد و قطعا برد با اون بود. رها آروم بخواب عزیزم. من خاطره یاشا رو از ذهنت بیرون میکنم. اینو به خودم قول میدم.

.

.

.

یک هفته از زمان بستری شدن رها میگذشت و انقدر خوب شده بود که دوباره قوای چونه زدن و جنجال کردن هاشو به دست آورده باشه. و دوباره بخش رو به هم زده بود. یزدان بیش از این نمی تونست تو بیمارستان نگهش داره چون قطعا همه رو عاصی میکرد. روزی 4 بار بهش سر میزد و هر بار رها یک نفس غر میزد، داد میزد، از همه چیز شاکی بود. سرم رو دوست نداشت. دائم باهاش ور میرفت. انقدر که شاید بیش از ده بار مجبور شده بود جای سرم رو به خاطر زخمایی که رها با دستکاری سرم درست میکرد ، عوض کنه و هر بار تعداد زخمها رو شمرده و بابت هر کدوم یه جنجال راه انداخته بود که تو همه جامو سوراخ یوراخ کردی و ... . با ماسک مشکل داشت. با خوردن قرص مشکل داشت. با تخت مشکل داشت حتی با نوع قدم زدنه یزدان هم مشکل داشت که تو صدای پات بلند بود، کوتاه بود. بیدارم کردی و ... واقعا هیچوقت در تمام زندگیش انقدر تحمل نکرده بود اما خودشم نمی دونست عشق و علاقه چه نیرویی تو وجودش گذاشته که تمام اداهای رها رو گاهی با لبخند و گاهی با ناز و نوازش تحمل میکرد. و گاهی هم ناچار دادش به هوا میرفت وقتیکه:

- رها بس کن دیگه. شورشو دراوردی. آخه تو چه دردته که دائم با این سرم ور میری. نگا دستتو چیکار کردی! خستم کردی رها. دیگه برا غذا خوردنتم منو از کار بیکار میکنی. این اداها چیه؟ غذاتو بخور دیگه.

- مزه زهر مار میده. نمیخورم.


romangram.com | @romangram_com