#عشق_چیز_دیگریست__پارت_113
- (با صدایی خواب آلود): فقط دو دیقه یزدان. دارم میمیرم از خواب. (سرش رو زیر پتو میکشه)
- (پتو رو با یه حرکت از روش میکشه و با خنده): پاشو رها. بدو.
- یخ کردم یزدان. بده اون پتومو. دارم میمیرم از خواب. دیشب 5 صبح خوابیدم. اه.
- اه اه. اونوقت تا 5 صبح داشتی چیکار میکردی؟(با شیطنت): داشتی به من فکر میکردی؟
- برو بابا دلت خوشه.(اما واقعا تمام شب رو به یزدان فکر کرده بود و انقدر از اوشب وحشت داشت که تا خود صبح بی خواب شده بود. از فکر اینکه امشب قرار بود تو خونه ای پا بذاره که فقط خودش و یزدان هستن. از اینکه قرار بود زن یزدان بشه از اینکه... از همه چیز ترسیده بود. حتی پشیمون شده بود.)
- رها خانوم باز کجا سیر میکنی؟ چرا انقد سرتو تکون میدی؟ (با یه حرکت رها رو روی دست بلند میکنه و به سمت دستشویی میبره)
- در حالیکه یزدان رو محکم گرفته: یزدان جونه من بذارم زمین. یزدان من میترسم اینجوری. بذارم زمین
- اما یزدان بی توچه به رها و داد و فریاداش شیر آب رو باز و مشتی آب روی صورتش میپاشه
- دیوونه. یخ کردم. مامان....
- (با خنده): اینم جریمه کسی که خودش با زبون خوش از خواب پا نشه.
- یزدان لقمه هایی که فرانک گرفته بود رو داخل دهان رها میگذاشت و رها طبق معمول غر میزد که بسه. سیر شدم. نمی خوام. آخه کی کله سحر صبحانه میخوره. بسه
- بخور غر غرو. بخور. دو ساعت دیگه که گشنگی فشار آورد دعام میکنه که لااقل این دو تا لقمه رو به خوردت دادم.
romangram.com | @romangram_com