#عشق_مخفی_پارت_98

بيخيال شدم و به سمت ماشين رفتم
نگاش كردم سرش رو صندلي بود و چشمامو بسته بود
از نفس هاي منظمش فهميدم خوابيده ماشين و روشن كردم و راه افتادم
ترافيك خيلي سنگين بود كلافه ام كرده بود
سعي كردم تا چراغ سبز ميشه فكرم و منحرف كنم
به سفر فكر كردم به اين پسره كه قراره بياد
فك ميكنم يه ذره سخت شه چون بايد بچه ها دوباره اونجا شنود و ميزاشتن
چراغ سبز شد راه افتادم
از تو اينه به ادرينا نگاه كردم هنوز خواب بود
تو خواب واقعا قيافش مظلوم ميشد و انگاري برق ميزد
همينطور داشتم نگاهش ميكردم كه يكي يه بوق طولاني زد
سريع زدم رو ترمز نزديك بود به ماشين جلويي بزنم
پووووف چه خواب سنگيني داشت با اين بوق و صداي جيغ لاستيكام بيدار نشد
.......................

جلوي خونه زدم رو ترمز
اوه اوه حالا كي اينو بلندش كنه!!!

صداش كردم :خانم اهتمام ..اهتمام..ادرينا

اي بابا انگار يه هفتس نخوابيده

romangram.com | @romangram_com