#عشق_مخفی_پارت_99
فايده نداشت باس يه فكر ديگه ميكردم.....
از ماشين پياده شدم و به سمت خونه رفتم
به طرف اشپزخونه رفتم
-سلام ياسي خانم يه ليوان اب به من ميدين
ياسي :سلام مادر الان
ليوان و ازش گرفتم و با فكراي شؤم روي پاشنه پا چرخيدم و به سمت در رفتم
جلوي در ماشين رسيدم درو باز كردم و
با پوزخند به قيافه غرق خوابش نگاه كردم
حتما الان فكر ميكنيد ميرم دست ميندازم زير پاهاشو ميزارمش رو تختش؟
زهي خيال باطل!!!
romangram.com | @romangram_com