#عشق_مخفی_پارت_97
ايليا :و..
نزاشتم ادامه صحبتشو بگه همينطور كه به رو به رو نگاه ميكردم گفتم :وايسا باطنشو بگم
وقتي خيلي بچه بودم حدود ٧سال مامانم مرد يعني كشتنش هيچ وقت نفهميدم چرا ؟از اون موقع تنهام بي همدم پدرم أر موقعي كه مامانم مرد خودشو خيلي درگيركار كرد عصبي شد ساكت و كم خنده و...شايد بگي همين بدبختي تو همينه؟ولي تو نميفهمي ،نميفهمي كه به جاي اينكه مامانت دستتو بگيره از مدرسه بيارتت ببرتت ببرت خريد گردش يه باديگارد گنده ببرت همه اين جاها اره شايد بگي پس بابام چي ؟ميدوني ميتونم بگم از موقعي كه مادرم مرد پدرمم مرد سنگ شد پيشم بود اما هيچ وقت نبود من خيلي وقته تنهام با اينكه پدرم و دارم و خيلي دوسش دارم ميدونم اونم خيلي بيشتر دوسم داره اما حسش نميكنم چون ديگه نيست چون فك ميكنه من فقط پول ميخواممم همين اينه درد من تو نميفهمي حرفاي منو هيچي نميفهمي ازم !!اصن چرا دارم به تو ميگم؟ هع
يه پوزخند زدم و با كرختي به سمت ماشين رفتم
سرم و به صندلي تكيه دادم و چشمامو بستم....
ايليا:
يه پوزخند زد و به سمت ماشين رفت
همونجا موندم به حرفاش فك كردم
ميتونم اعتراف كنم كه ناراحت شدم اما دلم براش نسوخت اصن از ترحم خوشم نمياد
اين شغل كثيفش از دخترش خيلي دورش كرده بود خيلي
احساس ميكردم تٌهيه خاليه اما نشون نميده
دوست داشتم برم دلداريش بدم اما چجوري؟ من كه بلد نبودم !!درسته بلد نبودم ،چون واقعا تا حالا از اين كارا نكرده بودم
ولش كن اصن ب من چه؟
من نبايد به چيز ديگه اي غير از ماموريتم فك ميكردم
romangram.com | @romangram_com