#عشق_مخفی_پارت_84
درو اتاق و بستم و با كلافگي به در اتاق تكيه دادام ....
ايليا:
گوشيم زنگ زد اسم و نگاه كردم سرهنگ محبي بود
ادرينا روي مبل نشسته بود نميتونستم جواب بدم
سعي كردم قيافه مو عادي كنم
رو بي صدا گزاشتم
ادرينا نگام كرد و پوزخند زد
حتما الان تو فكرش ميگه دوست دخترشه
از بچگي ميتونستم فكر همه رو بخونم اما برعكس هيچكس تا حالا نتونسته بود فكر من و بخونه
به سرهنگ فكر كردم حتما كار واجبي داشت چون زمان هاي ماموريت هيچ وقت زنگ نميزد تا خودم زنگ بزنم
صداي درو شنيدم و سرمو بلند كردم
اهتمام با قيافه تقريبا خسته ولي پر تكبري داخل اومد
بعد از سلام و اينا..اهتمام گفت ادرينا به اتاقش بره
منم از فرصت استفاده كردم و به سمت حياط رفتم تا به سرهنگ زنگ بزنم
داخل حياط رفتم و روي تاب نشستم و شمارشو گرفتم
بوقققق..بوق
romangram.com | @romangram_com