#عشق_مخفی_پارت_682

وسط پذيرايي ايستادم و نگاهي به خونه بزرگمون انداختم

كه دست هاي ايليا از پشت دورم حلقه شد! و زير گوشم گفت : خانومي من ميرم حموم

-باشه عشقم

لپمو بوسيد و به سمت پله ها رفت ،

نفس عميقي كشيدم و داخل اتاق مشتركمون رفتم ، شروع كردم به باز كردن گيره ي موهام

اوووف مگه باز ميشد؟ نيم ساعت بود داشتم باهاش كشتي ميگرفتم

بيخيالش شدم و زيپ بغل لباس عروس سنگينمو باز كردم

كه همزمان با بيرون اومدن ايليا لباسم از تنم افتاد!
نميدونستم چيكار كنم هل شده بودم ، ايليا مسخ شده فقط نگاهش روم ميچرخوند به سمتم اومد
نميدونم چرا ولي ناخوداگاه به سمت در رفتم ولي با يه قدم بلند خودشو بهم رسوند و در گوشم گفت : كجا خانومم؟ جات همينجاست

و روي دستاش بلندم كرد و به سمت تخت رفت، كه جيغي زدم : ايليا جون مادرت الان ميفتم



romangram.com | @romangram_com