#عشق_مخفی_پارت_680
پرهام همونطور كه به شكم ستاره نگاه ميكرد گفت: اصن من با تو صحبتي ندارم ! به حرف پاكانِ بابا گوش ميدم!
ايليا دستش و دور كمرم حلقه كرده بود و با خنده نگاشون ميكرديم
پرهام گوشش و به شكم ستاره چسبوند و گفت : بيا پاكانم ميگه رانندگيت عاليه بابا خيلي حال كردم!
ستاره : نخير اصلا هم اينطوري نيست!
و همون لحظه سيل ماشين فأميل ها رسيدن ، من كه خانوادم نبودن اما فاميلاي مامانم اومده بودن ولي جاي خالي پدر و مادرم رو ،مامان و باباي ستاره تقريبا پر كردن ،برام كم نذاشتن ! واقعا مديونشون بودم!
اول مامان و باباي ايليا پياده شدن و بعد مامان و باباي ستاره و چند نفر از فاميلاي ديگه
و به سمتمون اومدن مامان ايليا بغلم كرد و روبه ايليا گفت : نبينم عروسم و اذيت كني ها! پوستت و ميكنم!
ايليا: چشم خيالتون راحت
پدر ايليا روي موهاي منو ايليا رو بوسيد و برامون ارزوي خوشبختي كرد
و همچنين مامان و باباي ستاره ، جوري كه حس ميكردم مامان و باباي خودم هستن! واقعا ممنونشون بودم!
و بعد ستاره بغلم كرد و گفت : خوشبختي شي خواهري!
romangram.com | @romangram_com