#عشق_مخفی_پارت_670

ادرينا :

اروم لأي چشمم و باز كردم ، كمي تار ميديم چندبار پلك زدم تا ديدم خوب شد،

من الان كجام ؟ شبيه اتاق بيمارستان بود ، نفسم يذره تنگ ميشد!

يذره فكر كردم و همه چي يادم افتاد ،ايليا رو ديدم و بعد تو اب افتادم ى ديگه عيچي يادم نمياد!

سرم و به أرومي به چپ چرخوندم كه ايليا رو ديدم دستم و گرفته بود و سرش و روي تخت گزاشته بود و خواب بود !

چقد دلم براي قيافه مهربونش تنگ شده بود ! براي اينكه دستاي سردمو تو دستاي گرم و مردونش بگيره !
دستش و بي جون گرفتم و اشك از چشمام اومد كه يكني نفسم تنگ شد و به سرفه افتادم
ايليا سريع چشماشو باز كرد و تند بلند شد،


-ادرينا؟

با ارامش جواب دادم اما صدام گرفته بود و ضعيف:

-جانم


romangram.com | @romangram_com