#عشق_مخفی_پارت_669
كه اب از دهنش خارج شد
صداي نگران اميرحسين و شنيدم : ايليا كمك ميخواي؟
سرم و به نشونه نه تكون دادم و به كارم ادامه دادم دستم و روي سينش فشردم و دوباره تكرار كردم
-١.....٢....٣.....٤
و با دست دهنشو گرفتم نفسم توي دهنش خالي كردم
-٥....٦..٧....٨
و دوباره بهش تنفس دادم كه نبضش به كندي برگشت !
قايق با سرعت خيلي زيادي ميرفت !
سر ادرينا رو توي بغلم گرفتم و زير گوشش گفتم : خانومي ادرينا ...خواهش ميكنم چشمات و باز كن ؟
صورتش بي روح شده بود و مهتابي تر از هميشه !
لباس تنش شبيه روبدوشامبر بود و زيرش لخت بود كه به بدنش چسبيده بود !
برام مهم نبود كه چرا اين تنشه الان فقط سلامتيتش برام مهم بود .........
romangram.com | @romangram_com