#عشق_مخفی_پارت_668

دستش و به سمتم دراز كرد ، همينكه به سمتش رفتم يدفعه تو اب افتاد!

قلبم ايستاد فقط داد زدم : ادريناااااااا

تفنگ و زمين انداختم و به سرعت تو اب پريدم !

اب خيلي سرد بود و عمقش زياد دنبالش ميگشتم و كم كم داشتم نفس كم مياوردم

چشمم بهش خورد و با عجله به سمتش شنا كردم ، بدن ظريفش رو اب معلق بود و چشماي افسونگرش و بسته بود
چشمايي كه به رنگ همين دريايي بود كه مثل حيوون درنده اي به سمت خودش ميكشيدش!
خودمم كم كم داشتم نفس تموم ميشد كه دستم و دورش حلقه كردم و به تندي به سمت بالا حركت كردم
سرم و از اب بيرون بردم و نفس عميقي كشيدم سرش و تو بغلم گرفته بودم و با نگراني صداش ميكردم!

-ادرينام ترخدا چشماتو باز كن ...ادرينا ...؟

جوابي نميداد صداي قلبش و نميشنيدم ، اشك از چشمام پايين اومده بود

خدايا خودت كمك كن اتفاقي براش نيفته ، خواهش ميكنم!

قايق تند رويي كه مختص به ستاد بود واميرحسين توش بود به سمتمون اومد و بالامون كشيد!
سريع كف قايق خوابوندمش و دوتا دستم و روي سينش گزاشتم و چند بار فشردم

romangram.com | @romangram_com