#عشق_مخفی_پارت_666


عماد كه روبدوشامبر شو پوشيده بود با اخم گفت : ديوونگي نكن ادرينا .... ما الان وسط درياييم تو نميتوني جايي بري!


در و باز كردم و بيرون رفتم كه دنبالم اومد

-دهنتو ببند ، وگرنه ميزنم ، برام مهم نيست ميرم ، خودمو خلاص ميكنم پس نزديكم نيا!

نگهبان ها دورم گرفتن كه عماد با كله اشاره كرد كه برن !
با هق هق از اتاق بيرون رفتم و لبه كشتي وايسادم !
پام و روي لبه گزاشته بودم اگه يه تكون ميخوردم داخل اب ميفتادم

چشمام و بستم و تيكه شيشه رو روي رگم گزاشتم

صداي عماد و شنيدم : ادرينا ديوونه بازي در نيار بيا اينور بهت ميگم

برام مهم نبود چي ميگه ! يه سر و صدايي از اب شنيدم ولي توجهي نكردم
همينكه خواستم به دستم فشار بيارم و اشهدم و خوندم براي رفتن از اين دنياي كثيف و نكبت بار .....
يه دفعه صداي گلوله اي اومد و صداي بلند اخ عماد و شنيدم
سريع چشمام و باز كردم كه عماد روي زمين افتاده بود و گلوله خورده بود
به پست سرش نگاه كردم ....... ي...يعني خواب نيستم اين ايلياست ؟

romangram.com | @romangram_com