#عشق_مخفی_پارت_664

و تند تند مك زد جوري كه داشتم خفه ميشدم ، روي شونه هاي فشار مياورد و سنگيني وزنش رو بدنم داشت از هوشم ميبرد


چشمم به ليوان شيشه اي كنار تخت افتاد

خدايا كمكم نكردي .... مجبورم


عماد با صداي خماري گفت : تو بهتريني غريضه ام و بيدار ميكني!



و همينكه به سمت پايين شكمم رفت تا كارم و تموم كنه ....



سريع دستم و به سمت ليوان بردم و با زدنش توي پاتختي شكوندمش


ترسيده از روم بلند شد كه يه تيكه از شيشه رو روي مچم گرفتم


romangram.com | @romangram_com