#عشق_مخفی_پارت_663


همونطور كه صورتم از اشك خيس بود گفتم : ترخدا ولم كن ....ول...ولم كن


وسط كلماتم هق هق ميكردم اما توجهي نميكرد

با صدايي كه شهوت ازش ميباريد گفت : خدا ؟ هع! خدا كيه؟ نميشناسمش


دستام و ازاد كرد و سرش و پايين برد روي شكمم بوسه زد و دستش و نوازش وار روي رون پاهام كشيد!


ديگه جون نداشتم تقلا كنم فقط تو دلم ايليا رو صدا ميكردم


با اينكه ميدونستم نميشنوه اما نميدونستم چيكار كنم!


زبونش روي سي*نه هام چرخوند و بعد لباش و رو لبام گزاشت



romangram.com | @romangram_com