#عشق_مخفی_پارت_659
پس كمكم كن !
از پنجره بيرون نگاه كردم ! داشت شب ميشد!
ريحانه به سمتم اومد و بغلم كرد !
- قوي باش! همه چي خوب پيش ميره
با بغض سنگين گلوم گفتم : اميدوارم
همون لحظه نگهبان درو باز كرد و به عربي گفت كه عماد خانشون منتظره !
دلم هري ريخت ! روپوش لباس بلند بود و فعلا جايي از بدنم معلوم نبود !
اب دهنم و قورت دادم و به سمت در رفتم ......
خدايا مواظبم باش.......
به دليل بزرگ بودن كشتي اتاق هاي زيادي داشت ، يه در روبه روي در اتاق من بود ، درو باز كرد و هلم داد داخل !
نفس عميقي كشيدم و با پاهاي لرزونم داخل رفتم !
عماد روي صندلي كه كنار يه تخت دو نفره بود نشسته بود
اشاره اي به نگهبان كرد كه بيرون رفت ! نگاه كريهش و بهم دوخت !
عماد : فك ميكنم ....اوووم .....أسمت ادرينا بود ! خيلي زيبا شدي!
با نفرت و از بين دندون هاي كليد شدم گفتم :چطوري ميتوني انقد بي غيرت باشي؟
با اخم گفت : حق نداري پاتو از گيليمت دراز تر كني! وگرنه برات خيلي بد ميشه !
بلند شد و نگاهش و تو چشمام دوخت ، قيافه جذابي داشت و چشم و ابروي مشكي ! اما من از قيافش حالم به هم ميخورد!
به طرفم قدم برداشت ، دلم ميخواست همه حرفا و عقده هاي تلمبار شده تو دلم و بگم !
romangram.com | @romangram_com