#عشق_مخفی_پارت_657
وقتي به طرفش چرخيدم چشمكي زد ! دستام و مشت كردم و
ترسيده دوباره رفتم داخل !
كه ريحانه روبه روم اومد!
-برو الان ميام
پوووفي كشيدم و تو اتاق رفتم !
رو تخت نشستم كه ٣ مين بعد ريحانه كه كاور لباسي تو دستش بود داخل اومد !
- اين چيه؟
-لباسته!
با بي ميلي نگاش كردم چون تو كاور بود معلوم نبود چه شكليه !
ريحانه كنارم نشست ، سرم و بلند كردم و نگاش كردم !
ريحانه: ببين نميخوام بلايي سرت بياد ...و ...بخاطر همين يه نقشه اي كشيدم كه خدا كنه لو نريم !
بعد از دو هفته لبخند خيلي خيلي كمرنگي روي لبم نشست
-خب؟
- توي اتاقي كه ميبرنت شراب هست !
و دستش و توي جيبش برد و يه بسته خيلي كوچيك بيرون اورد و به سمتم گرفت !
- بايد يه جوري اينو بريزي تو شراب عماد خان!؟
به بسته نگاهي كردم ، خدا كنه بتونم !
از دستش گرفتم و گفتم:واقعا ممنونم
لبخند كجي زد و سرش و تكون داد
- پس زودتر بايد اماده باشي ، برو رو اون صندلي بشين
دستاي سردم و تو هم فشردم دلم خيلي شور ميزد !
romangram.com | @romangram_com