#عشق_مخفی_پارت_656

باد صورتم و نوازش ميداد ! نفس عميقي كشيدم و خودمو عين هميشه به خدا سپردم !
چشمام و بستم ..... خداكنه ديگه خواب نبينم !..........



با اراده اي ساختگي از ظاهر،، و دروني داغون بيدار شدم !
نگهبان كه عربي صحبت ميكرد و ريش بلندي داشت صبحونه رو برام اورد!
به زور يه ذره ازش خوردم ! ازشب واهمه داشتم فكرش موهاي تنم سيخ ميكرد!
دلم ميخواست از اين اتاقي كه از جونم ميخوره بيرون برم !
در اتاق و باز كردم كه نگهبان از جلوم اومد ! به عربي يه چيزي گفت كه نفهميدم !
همينكه خواستم صحبت كنم ريحانه از روبه روم اومد !
با صداي كلافه اي گفتم: ميخوام از اتاق برم بيرون !
سرش و تكون داد و به عربي روبه نگهبان چيزايي رو گفت! كه سرش و تكون داد!
-ميتوني بري!
با اخم سرم و تكون دادم كه دوباره صداش و شنيدم!
-راستي نيم ساعت ديگه بايد شروع كنم امادت كنم !
پوزخندي زدم و به راهم ادامه دادم !
از اتاقك تقريبا بزرگ كشتي بيرون اومدم كه نور افتاب چشمام و زد !
كشتي به أرومي حركت ميكرد و اين باعث شده بود حباب هايي اطراف و رو بگيره !
به هر طرف كه نگاه ميكردم فقط اب و ميديدم !
يخورده جلوتر رفتم كه ...... عماد و ديدم قهوه اي دستش بود و با لبخند كجي نگاهم ميكرد !

romangram.com | @romangram_com