#عشق_مخفی_پارت_655

دست و پاهام و با طناب بست و لباس نصفه و نیمه مو از تنم کند
چیغ میزدم که ولم کنه اما فقط شیطانی میخندید و به جیغام توجه نمیکرد
زیر گردنم و بوسید روی شونم ، لبهام
اما وقتی که دستش پایین تر رفت ،...
جیغ بلندی کشیدم و چشمام و باز کردم !... و با صورتی عرق کرده تو جام نشستم
چراغ اتاق خاموش بود. کسی کنارم نبود،،،،،،،،،....



گلوم خشك شده بود ، با دستاي لرزونم تنگ روي پا تختي رو برداشتم و ليوان و پر از اب كردم
اونقدري التهاب داشتم كه يه نفس اب و سر كشيدم ......
از پنجره باد خنكي ميومد سرم و بيرون بردم ....
نفس عميقي كشيدم كه .... متوجه شدم يه ذره تكون ميخوريم ...
سرم و چند بار تكون دادم ، فكر كردم سرگيجه گرفتم اما ....نه !
واي خدا من چقد خنگم ! كشتي راه افتاده...
حالا ديگه هيچ راهي ندارم براي فرار .... خنده هيستريكي كردم به افتخار بخت و إقبال خوشگلم !....
اتاق تاريك بود و صداي اب ميومد !.... با اين وضعيت بايد ببينم فردا قراره چي بشه!
سرم و رو بالش گذاشتم و تو فكر فرو رفتم !
يعني ريحانه كمكم ميكنه؟ نميدونم !
واي واي واي.....خسته شدم از بس فكر كردم ! از بس به اين وضعيت نكبت بارم لعنت فرستادم !
شايد احمقانه باشه ولي دلم ميخواد از امروز بپرم به پَس فردا ! اما حيف كه نميشه.....

romangram.com | @romangram_com