#عشق_مخفی_پارت_654

خدايا واقعا چرا بين و اون همه دختري كه ارزو ميكردن انتخاب شن مني كه دلم ميخواد بميرم ولي اينجا نباشم انتخاب شدم ؟
لباس ها رو از تنم كندم و لباس هاي خودمو پوشيدم !
گيره مو هام و باز كردم و خودم و رو تخت انداختم !
فك ميكردم تقريبا ساعت ١٢ شب باشه !
با فكر به صورت خوشگل ايليا به خواب رفتم !
از فردا ميترسيدم ! فكر بهش قلبم و ميلرزوند..........



چهارمین پیک شرابشو سرکشید !فقط با ترس نگاش میکردم!
هق میزدم و تمام اجزای بدنم میلرزید!
بلند شد و به سمتم اومد! احساس میکردم همه چی تو یه حبابه و گنگه برام !
بلند شد شدم و با گریه عقب عقب رفتم ....
چشماش خمار بود و تلو تلو خوران به سمتم میومد!
-چرا ازم فرار میکنی؟ تو مستم میکنی ، اندام ظریفت به وجدم میاره
چسبوندم به کمد و سنگینی وزنش و حس میکردم
با دستم هلش دادم و با گریه نالیدم : ترخدا ،...ولم کن بزار برم
خنده بلندی کرد و هلم داد ، سکندری خوردم و روتخت افتادم !
همه ی لباس هاش و کند و لخت عریون جلوم وایساد
با صدای بلندی گریه کردم
انگاری پاهام حس نداشت که فرار کنم

romangram.com | @romangram_com