#عشق_مخفی_پارت_653
ازنگاهش تکبر و سردي ميباريد!
واقعا نمیتونستم اين وضعيت و تحمل كنم ! چشمامو بستم و دستم و مشت كردم !
اونقدري حالم بد بود كه دلم نميخواست چشمامو باز كنم !
چند لحظه بعد دستي زير چونم نشست و سرم و بلند كرد !
با عصبانيت چشمامو باز كردم كه يه جفت چشم قهوه اي كه،منو ميترسوند تورچشمام خيره بود!
بي توجه به اين كه تو چه موقعيتي هستم با عصبانيت غريدم !
-دستاي كثيفتو از زير چونم بردار!
پورخندي زد و تو يه حركت نقاب و از روي صورتم كشيد كه بندش پاره شد و روي پام افتاد!
چشماشو ريز كرد و با لبخند كجي دستش و روي لبم كشيد !
همينكه خواستم اعتراضي كنم يه طرف صورتم سوخت !
اونقدري تند زده بود زير گوشم كه يه لحظه گوش چپم هيچي نميشنيد!
-هموني كه ميخواستم جذاب و گستاخ !
و بلند تر روبه همون خانمه كه ارايشم كرد گفت: ريحانه همين ، فردا اماده باشه !
ريحانه : چشم اقا!
واسم خيلي گنگ بود ، فك نميكردم فارسي بلد باشه !
خنده بلندي كرد و بيرون رفت ! نگاهم و سمت دخترا چرخوندم كه همه غضب ناك نگام ميكردن !
ميدونستم سر اين بيچاره ها رو با رويا هاي تو خالي پر كردن !
پوزخند غمگيني بهشون زدم كه همون لحظه ريحانه دستم و كشيد و به سمت اتاقي كه توش بودم برد !
-اين چرا فارسي حرف ميزد؟؟ !
ريحانه : دو رگه ست پدر عرب و مادر إيراني!
چيزي نگفتم و با بغض لعنتي گلوم رو تخت نشستم ! ريحانه نگاه كوتاهي بهم انداخت و بيرون رفت !
romangram.com | @romangram_com