#عشق_مخفی_پارت_652
تمام بدنم مور مور شد خدايا خودت كمكم كن خيلي تنها و بي دفاعم!
توي يه اتاق بزرگ تر بردتم ! از استرس دستام ميلرزيد!
به زور خودم و كنترل ميكردم كه نيفتم !
چشمم به چند تا دختر ديگه ام كه لباس هاي عربي مختلفي داشتن افتاد!
يعني اينام شبيه من بودن ؟ ولي چرا خوشحال بودن ؟
مگه نميدونستنن كه قراره چه بلايي سرشون بياد؟
خودم و محكم گرفتم و به سمتشون رفتم كه .....
در روبه روم باز شد و يه مردي كه تقريبا يه ٣٠ سال ميزد با تكبر داخل اومد !
دو تا باديگاردم كنارش داشت ! لباس عربي سفيد تنشون بود
ولي همون مردي كه به نظرم عماد(شيخ ) ميومد كت و شلوار جذبي تن داشت !
به سمتمون اومد و جدي نگاهش و روي اندام تك تكمون انداخت !
دلم ميخواست چشماش و از حدقه در بيارم !
به سمت يكي از دخترا كه لباس ابي به تن داشت رفت!
دلم مث سير و شركه ميجوشيد......
دختره که لبخند ژکوندی از پشت نقاب به لب داشت با شوق نگاش میکرد.......
درک نمیکردم ! اینا چرا خوشحال بودن؟نکنه به میل خودشون اومدن؟؟؟؟؟
نگاه خیره ای بهش انداخت و بدون اینکه حالت صورتش تغییری کنه
سراغ دختر بعدی که تقریبا قد کوتاهی داشت و اندام لاغری رفت!
romangram.com | @romangram_com