#عشق_مخفی_پارت_65



هردو ساكت نشسته بوديم دلم نميخواست سرم و بلند كنم باورم نميشد من داشتم چيكار ميكردم

پوووووف أصلا درك نميكنم چمه سعي كردم فك نكنم بهش چشمام و چرخوندم كه ديدم پرهام داره با ستاره ميرقصه
اين پسره هم هر روز با يكي بود خندم گرفته بودكدوم دكتري شبيه اينه اخه ادم بشو نيست

لبخند اومد رو لبام و ابميوه رو از رو ميز برداشتم و خوردم و به ساعتم نگاه كردم ١٠:٣٧بود

ادرينا:هووي يارو چته ميحندي؟

ايليا:ب توچه؟دلم ميخواد بخندم

ادرينا:از علائم رواني بودنه اشكال نداره

با خونسردي گفتم

ايليا:حتما تجربه خوبي داشتي از اين موضوع كه انقد واردي؟

ادرينا:خفه شو


romangram.com | @romangram_com