#عشق_مخفی_پارت_640
ايليا : خب ،،،. ببين اقاي سام مجد من اصلا حوصله ندارم يه حرف و چند بار تكرار كنم...
پس ....مثل بچه ي ادم بگو ادرينا كجاست ! چون اصلا از خشونت خوشم نمياد!
سام : من چيزي نميدونم اينو چند بارم گفتم ! اصن گيريم كه من بگم تا حالا حتما شايان كاري باهاش كرده و ديگه به دردت نميخوره !
و پوزخندي بي شرمانه اي زد كه با عصبانيت بيش از حدي بلند شدم و مشتي توي صورتش كوبيدم تا خواستم مشت بعدي و بزنم
سرگرد جمالي و اميرحسين داخل اتاق اومدن و دستام و گرفتن!
اميرحسين : چيكار ميكني ايليا اروم باش!
بي توجه به حرفش روبه سام گفتم : ميگي يا...
سام در حالي كه خون رو صورتش بود و گيج ميزد گفت: باشه ..باشه ميگم .....
ايليا : بنال؟،........
ادرينا :
كل راه و دستم و پام و بسته بودن و يه چسب رو دهنم !
جون نداشتم تكون بخورم مچ دست و پاهام گز گز ميكرد و پوست لبم جمع شده بود و ميسوخت!
چون شيشه هام دودي بودن كسي منو نميديد! هيچ راه فراري نداشتم !
سرم و به پشت صندلي تكيه داده بودم و چشمامو بسته بودم !
به اين وضعيت نكبت بار زندگيم فكر ميكردم !
به اين باور رسيده بودم كه تو اوج ارامش و بيخيالي
مشكلات حمله ميكنن و دست بردار نيستن!
romangram.com | @romangram_com