#عشق_مخفی_پارت_639

كه در باز شد و غلام اومد تو به طرفم اومد و دستم و بست
و چسبي روي دهنم زد !
حوصله نداشتم مقاومت كنم ! چون ميدونستم فايده اي نداره !
شايان و دوتا محافظ ديگه ام اومدن و راه افتاديم !
شايان ميگفت داريم ميريم دبي از راه خليج فارس!
خدايا خودمو به تو سپردم پس خواهش ميكنم مواظبم باش.....
**************
ايليا :

با اخم به گوش دادم و با دقت از پشت شيشه به لباش چشم دوختم
سام : گفتم كه چيزي نميدونم داريد وقتتون رو تلف ميكنيد!
عصبي شدم و گوشي و از روي گوشم برداشتم با توپي پر به سمت در رفتم
و به صدا كردناي اميرحسين توجهي نكردم ! در اتاق و به تندي باز كردم
نگاهي به سام انداختم كه با تعجب و ترس نگام ميكرد
رو به سرگرد جمالي كردم و گفتم : ممنون سرگرد خودم حرف ميزنم باهاش!
سرگرد با لبخند سرشو تكون داد و بيرون رفت !
با كمال ارامش روي صندلي روبه روش نشستم !
-حالت چطوره سام؟
سام ؛ م... مگه تو نمرده بودي؟
پوزخندي زدم و گفتم ؛ مگه قرار بود بميرم ؟
چيزي نگفت !

romangram.com | @romangram_com