#عشق_مخفی_پارت_641
عقب نشيني كني يا تا قطره آخر خونت بجنگي هيچ فرقي نداره. مشكلات بي رحمن!
نميذارن سر به تنت بمونه.....
همون لحظه ماشين ايستاد كه ريشه افكارم پاره شد و چشمامو باز كردم !
اول شايان كه جلو نشسته بود پياده شد و بعد به سمت خونه اي رفت!
غلامم كه سمت چپم بود به سمتم برگشت و خيلي بي رحمانه چسب و تند از روي دهنم كند !
اونقدري دردم گرفت كه لرزيدم و با اخي گفتم : سگ خورا !
غلام : دهنتو ببند!
دست و پاهامم باز كرد كه شايان اومد و سوار شد!
اين فازش چيه هر ديقه پياده ميشه ! ؟؟؟نكبت !
شايان روبه راننده كرد : برو سمت لنج.
با صداي خش دار و بلندي گفتم : ببين شايان خريت نكن و مث بچه ادم ولم كن برم !
شايان همونطور كه به نخل هاي كنار جاده نگاه ميكرد گفت :
شايان: تو موقعيتي نيستي كه بخواي تهديدم كني!!!
پوزخندي زدم و گفتم : اره ...يادم رفته بود تو يه ادم نفهم پستي !
شايان : مهم نيست هرچي ميخواي فك كن ..... حوصلتو ندارم پس فكتو ببند تا دوباره چسب كاريت نكردم !
چيزي نگفتم و با اخم تكيه دادم !............
احساس خفگي بهم دست داده بود با اعتراض گفتم : حداقل به اين نوچه هات بگو يكيشون پياده شن خفه شدم !
شايان با حالت عصبي گفت : مگه نگفتم دهنتو ببند ؟
romangram.com | @romangram_com