#عشق_مخفی_پارت_590
سریع ی برق لب زدمو
دستمو توی پنجه های قوی مردونش گرفتو بیرون رفتیم
از پله ها اومدیم پایین که....
ايليا:
از پله ها پايين اومديم جالب بود فك ميكردم مهموني شروع شده باشه اما نه صداي اهنگي نه چيزي !
وسط پله ها بوديم كه در گوش ادرينا گفتم :خانمي شنودتو روشن كن
لبخندي زد و دستشو به سمت گردنبندش برد !
منم كه از قبل شنود و روشن كرده بودم!
چند ساعت پيشم به ادرينا گفتم كه امشب ماموريت تموم ميشه و ساعت ١١ بچه ها ميريزن اينجا و همه رو ميگيرن !
اميدوارم موفقيت أميز پيش بره !!! بخاطر وجود ما همه ي اتيغه فروش ها چند نوع از كاراشون و با خودشون اورده بودن !
البته سام اينجور گفته بود ! اميدوارم كه همه چي خوب پيش بره!
به اخرين پله رسيديم ! با تعجب به سالن نگاه كردم !
ادرينا : ايليا چرا كسي نيست؟؟؟؟
چيزي نگفتم چون خودمم سوالم همين بود !
سام پشت به ما روي ميل نشسته بود و مثل هميشه يه سيگار كه دود زيادي داشت توي دستش بود !
-اقاي مجد!
از جاش بلند شد و با سرخوشي نگامون كرد !
romangram.com | @romangram_com